دلت که گرفته باشد
فرقی نمی کند که در ضلع غربی تخت
تنهایی ات را جدی تر بگیری یا
در یک کافه شلوغ،
تکه های بهم چسب خوردۀ بغضت را
دو دستی بچسبی.. که میترسی
از این افتضاح ها که / بالا می آوری همیشه بغضت را
دلت که گرفته باشد.. ناگزیر
ادامه می دهی زندگی را به سمتِ جایی پرت
آنقدر تلو تلو / می خوری بغض هایی را که
به خنده های از سرِ جنونت حواله کرده ای..
و آرام
دست می کشی روی برمودای بدنت تا
قانع شوی حجم یک نفر از میان آغوشت کم شده..
تنهایی ات را
با خاطرات در میان می گذاری
آنقدر که حتم داری دیدارهای اتفاقی هم
ختم به خیرِ هیچ آیندۀ در هم گره خورده ای، نمی شود..
....
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: